شهيد سيد عبد الكريم هاشمى نژاد

107

درسى كه حسين ( ع ) به انسانها آموخت ( فارسي )

در آنجا بود كه پرده از روى عقايد باطنى خويش برداشت و افكار جهنمى خود را صريحا در آن مجلس بزرگ و عظيمى كه به وجود آورده بود ، روشن ساخت . وى ضمن اشعارى گفت : ليت أشياخى ببدر شهدوا * جزع الخزرج من وقع الاسل لعبت هاشم بالملك فلا * خبر جاء و لا وحى نزل لست من خندف ان لم انتقم * من بنى احمد ما كان فعل قد اخذنا من على ثارنا * و قتلنا الفارس الليث البطل و قتلنا القرن من ساداتهم * و عدلناه ببدر فانعدل فجزيتاهم ببدر مثلها * و با حد يوم احد فاعتدل لو رأوه لاستهلوا فرحا * ثم قالوا يا يزيد لا تشل و كذاك الشيخ اوصانى به * فاتبعت الشيخ فيما قد سئل « 1 » اى كاش پدران من ، آنهايى كه در جنگ بدر كشته شدند مىبودند و ناله‌هاى خزرج را از فرود آمدن نيزه‌ها مىشنيدند - محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با ملك و حكومت بازى كرد . نه وحى بر او نازل شده بود و نه از آسمان خبرى داشت - من از قبيلهء خود نيستم اگر از فرزندان آل احمد انتقام نگيرم . آنچه او دربارهء پدران من انجام داد - ما خونى از على طلب داشتيم ، گرفتيم و سوار دلاور چون شير را كشتيم - ما در زمان خود بزرگان آنها ( بنى هاشم ) را كشتيم و اين كار مساوى بود با آنچه آنها در بدر نسبت به قبيلهء ما انجام دادند . ما آنها را به آنچه در بدر نسبت به ما انجام داده بودند ، مجازات نموديم و در روز احد هم آنها را پاداش داديم . اگر پدران من مىديدند آنچه من نسبت به فرزندان احمد در كربلا انجام دادم ، هرآينه از كثرت شادى و سرور فرياد بر مىآوردند و مىگفتند ، اى يزيد دست تو شل مباد - اين انتقامى كه من از بنى هاشم گرفتم همان وصيتى است كه پدرم به من نمود و من فرمان او را متابعت كردم و خواستهء او را انجام دادم » . يزيد در اين اشعار ، ديگر چيزى در دل نگه نداشت و آنچه در نهاد وى پنهان بود ، صريحا بيان كرد . فرزند معاويه در اينجا با صراحت ، داستان وحى و نبوت را انكار كرده و ادعاى آن

--> ( 1 ) - ناسخ التواريخ ، حالات سيد الشهداء ( ع ) ، ج 3 ، ص 136 . الغدير ، ج 3 ، ص 260 .